هژموني (استيلاي) فرهنگي
اين مفهوم در تحليل بقاء و استمرار سرمايهداري و عدم وقوع انقلابهاي سوسياليستي موضعي ضد اقتصادي اتخاذ كرده و بر نقش روبنا بويژه ايدئولوژي و فرهنگي تاكيد ميكندv. بر طبق اين نظريه استمرار نظام سرمايهداري نتيجه هژموني ايدئولوژيك است. به همين دليل صرف وقوع بحرانهاي اقتصادي به فروپاشي سرمايهداري نميانجامد بلكه هر تحولي نيازمند تدارك فرهنگي براي درهم شكستن هژموني ايدئولوژيك طبقه مسلط است. هژموني براي توصيف روابط سلطهاي استفاده ميشود كه بعنوان روابط سلطه مشهود نيست. متضمن قهر نيست و همراه با رضايت گروههاي تحت سلطه است. هژموني، فرايندي است كه در آن طبقه حاكمه، جامعه را به شيوهاي اخلاقي و فكري هدايت ميكند. بنابراين بين هژموني و سلطه و اجبار تفاوت كيفي وجود دارد. در جامعهاي كه هژموني در آن برقرار است ميزان بالايي از اجماع و وفاق و ثبات اجتماعي وجود دارد و طبقات تحت سلطه از آرمانها و ارزشهايي حمايت ميكنند كه مورد نظر طبقه مسلط است و آنها را به ساختار قدرت كلي در جامعه پيوند ميزند.
بدين صورت در جامعه سرمايهداري نيازها و علائق و ارزشهاي فرهنگي طبقه مسلط بعنوان نيازها و علائق و ارزشهاي كل جامعه پذيرفته شده و شك و ترديدي دربارة انطباق آنروز وجود ندارد. ليكن در جامعة هژمونيك امكان كشمكش و مقاومت يكسره از ميان نميرود و از همين رو طبقات مسلط ميبايد به طبقات تحت سلطه امتيازاتي بدهند در صورتيكه ايدئولوژي هژمونيك گفتمان مسلط است. در هژموني فرهنگي زمينه ايدئولوژيك و فرهنگي حفظ سلطة طبقة مسلط بر طبقات پائين از طريق كسب رضايت آنها و ترغيب آنها به پذيرش ارزشهاي اخلاقي، سياسي و فرهنگي مسلط به منظور دستيابي به اجماع و وفاق عمومي است و كنترل از طريق اجماع فرهنگي است. از چنين ديدگاهي فرهنگ هر عصري نهايتاً چيزي جز پذيرش رضايت آميز ارزشهاي طبقة بالا بوسيلة عامه مردم نيست. از اينرو هژموني فرهنگي در حفظ نظام اجتماعي نقش تعيين كنندهاي دارد.
فرهنگ تودهاي طبق اين نظريه عرصة تعادل و سازش ميان نيروهاي حوزه سلطه و نيروهاي حوزه مقاومت است. این فرهنگ مظهر مبارزه براي حفظ هژموني فرهنگي طبقه مسلط از يكسو (يعني تحميل علائق و ارزشهاي آن بعنوان علائق عمومي) و مقاومت طبقه تحت سلطه از سوي ديگر است. و در همين بازخواني هاست كه عنصر مقاومت در مقابل فرهنگ مسلط نمودار ميشود. بنابراين در نظريه هژموني فرهنگي، فرآوردههاي فرهنگ تودهاي مدرن، برخلاف نظريه انتقادي فرهنگي تك معني، در بسته و تحميلي و صرفا ابزار سلطه نيستند و مظهر انحطاط جامعه سرمايهداري جديد محسوب نميشود، بلكه آميزهاي از جريانات فرهنگي از بالا و از پائين، تحميلي و خودجوش و سلطه گرانه و مقاومت آميزند، تفاوت اساسي بين نظريه هژموني با نظريه ماركسيسم كلاسيك و رويكرد سياسي و اقتصادي در اين است كه در نظريه هژموني، استقلال ايدئولوژي بطور جدي از پايگاه اقتصادي آن مورد توجه قرار گرفته و حفظ شده است. بعبارت بهتر طبق نظريه هژموني فرهنگي، جامعه مدني در مقابل جامعة سياسي نيست، بلكه ابزار هژموني است و مصداق آن آموزش و پرورش، كليسا، اتحاديه ها، سنديكاها و رسانهها و... است.
جامعه مدني مدافع حقوق شهروندي نيست بلكه ابزار غلبه و هژموني طبقه سرمايه دار است و هر تحولي در جامعه بشري نيازمند آگاهي است. تنها روشنفكران ميتوانند آگاهي را به طبقات منتقل كرده و بلوك تاريخيv ايجاد كنند. به اين ترتيب ميتوان گفت كه از نظر ماركسيسم اقتصاد بنيان است. اما از نظر هژموني فرهنگي آگاهي با توجه به ساختارهاي اجتماعي بنيان است.
v اين مفهوم توسط آنتونيو گرامشي (1937-1891) متفكر ماركسيست ايتاليايي بعنوان اصطلاحي مهم در مطالعات فرهنگي و ايدئولوژي مطرح گرديد.
v بلوك تاريخي همان طبقه است.

