تبليغاتX
دانش سیاست و روابط بین الملل - هژمونی ایالات متحده در سطح نظام بین الملل و آینده نظام سرمایه داری

هژمونی ایالات متحده در سطح نظام بین الملل و آینده نظام سرمایه داری

نویسنده: امانوئل والرشتاین

ترجمه: علیرضا رضایی

نوشته خود را با دو مطلب آغازمیکنم که تصور میکنم خوانندگان باهر دو موافق باشند. نخست آنکه امپریالیسم پدیده ویژه ای نیست بلکه بخش مکمل وجدایی ناپذیری از اقتصادجهان سرمایه داری است وهمواره بعنوان بخشی ازآن وجود داشته و تا زمانیکه اقتصاد جهانی سرمایه داری وجود داشته باشد امپریالیسم نیز وجود خواهد داشت.

دوم آنکه در این لحظه ناظر بر شکل تجاوز امپریالیسمی هستیم که حتی خود حاضر است بپذیرد که امپریالیستی عمل می کند.حال از شما می خواهم درباره این ناهنجاری قدری تامل کنید. چگونه است که در این لحظه که داریم شکل تجاوزگرنه ای از امپریالیسم را تجربه میکنیم، برای نخستین بارپس از گذشت بیش از یکصد سال، خود این نظام حاضر به کاربرد واژه امپریال و امپریالیسم شده است؟

 پاسخ بیشترافراد به این پرسش اینست که دلیلش قدرت ایالات متحده است.اما پاسخی که میدهم این است که دلیلش ضعف ایالات متحده است.

 بحث را باید از سال1944 یعنی ازهنگامی آغاز کنیم که ایالات متحده به قدرت مسلط جهانی، براستی مسلط و برتر، مبدل گردید.

 تسلط و برتری درملتی که صحبت می کنیم به چه معناست؟

 بدین معناست که ایالات متحده بعنوان یک کشور به اندازه ای از کشورهای دیگر قدرتمندتر بود و توانایی اقتصادی آن درسال1945 به اندازه ای ازدیگرکشورهای دیگر جلوتر بود که میتوانست کالاهایش را در هر کشوری،از کالاهای داخلی آن کشور ارزانتر بفروشد. قدرت نظامی ایالات متحده قابل مقایسه با هیچ کشوری نبود.

 نتیجه آنکه این کشور توانست اتحادیه های دوجانبه و چند جانبه سهمناکی چون ناتو، قرارداد نظامی آمریکا- ژاپن و غیره را بوجود آورد. به موازات آن، ایالات متحده بعنوان قدرت غالب از نظر فرهنگی، مرکزیت جهانی یافت.

 نیویورک به مرکز فرهنگ سطح بالا مبدل شده و فرهنگ عامه مردم آمریکا با گامهای استوار به سراسر جهان گسترش یافت.

 نخستین بار که زمان رهبری برژنف به شوروی رفته بودم، مهماندارم مرا به یک کلوپ شبانه در لنینگراد برد.چیزیکه مراحیرت زده کرد این بودکه درسرسرای کلوپ آهنگهای آمریکایی یکی پس از دیگری آن هم به زبان انگلیسی خوانده می شد.

 از نظر ایدئولوژیک هم فکر می کنم میزان مشروعیت ایدئولوژی جهان آزاد و نفوذ آن بر بخش وسیعی از مردم جهان را دست کم گرفته بودیم.

 بدین ترتیب ایالات متحده تقریباًبمدت 25سال براستی برجهان مسلط بود و هر آنچه را که می خواست انجام می داد.درست است که شوروی وجود داشت و از جهت نظامی ایالات متحده مشکل ایجاد می کرد.

 با این همه ایالات متحده با امضای موافقتنامه ای با شوروی براحتی از عهده این مشکل برآمده بود.

 این موافقتنامه عبارت از قرارداد یالتا بود که تنها به آنچه در یالتا گذشت محدود نمیشد. بنظر من نیروهای چپ این واقعیت و اهمیت قرار و مدارهای یالتا میان شوروی و غرب را که در اثر آن جنگ سرد تبدیل به نوعی جنگ زرگری میان دو ابر قدرت شده و درآن غرب هرچه میخواست انجام میداد بی آنکه آب از آب تکان بخورد را دستکم گرفته اند.

 این قرار داد در واقع جهان را به دوبخش تقسیم کرده بود،یکی منطقه نفوذ شوروی که یک سوم جهان رادر بر می گرفت و دیگری منطقه نفوذ ایالات متحده که دو سوم جهان بود. توافق بالا در حالیکه این دو بخش را از نظراقتصادی از هم جدا نگه می داشت، به آنها اجازه می داد بر سر هم داد و فریاد بکشند تانظم را دربخش مربوطه برقرار کنند بی آنکه هرگزتغییری اساسی و واقعی در اوضاع و احوال این مناطق بوجود آورند.

 بنابراین ایالات متحده براستی بر جهان تسلط داشت. این وضع تنها25 سال به طول انجامید. ایالات متحده در فاصله سالهای 1967و 1973 به سه دلیل مواجه با مشکل شد:

 نخست آنکه اروپای غربی و ژاپن بدان اندازه توانمند شدند که نه تنها می توانستند به دفاع از ئبازارهای خودبرخیزندبلکه حتی به بخشی از بازارایالات متحده دست انداختند.  

 ژاپن و اروپای غربی در این هنگام به لحاظ اقتصادی و توان رقابت در بازار، تقریباً همپای ایالات متحده شده بودند، که این مساله مسلماً خود پیامدهای سیاسی داشت.

 دومین دلیل، عبارت از انقلاب جهانی 1968 بود که بیشتر خوانندگان مانتلی ریویو به نوعی در آن شرکت داشتند. در این سال چه اتفاق افتاد؟

 در سال1968دو موضوع درسطح جهانی مطرح بود؛موضوعاتی که درنقاط مختلف جهان به اشکال گوناگون تکرار میشد.اول آنکه ماخواهان هژمونی و سلطه ایالات متحده برجهان نیستیم؛دوم آنکه باتوافق پنهانی شوروی برای ادامه این سلطه موافق نیستیم.طنین این خواستها درهمه جای جهان شنیده می شد.

این مساله تنها مربوط به موضع گیری چین درخصوص دوابرقدرت نبود بلکه اکثریت مردم جهان بر این عقیده بودند. نکته ی دیگری که در سال 1968 آشکار شد این بود که چپ قدیم که همه جا قدرت گرفته بود ـ احزاب کمونیست، احزاب سوسیال دمکرات و جنبشهای آزادیبخش ملی ـ دنیا را تغییر نداده بودند و در این زمینه می بایست اقدامی صورت می گرفت. دیگر مطمئن نبودیم که میشود به این احزاب اعتماد کرد. این مساله بنیان ایدئولوژیک قرارداد یالتا را متزلزل کرد. و بسیار حایز اهمیت بود.

 نکته سوم این بود که ملتهایی در جهان بودند که موافق قرار و مدارهای یالتا نبودند. این کشورها در جهان سوم قرار داشتند که امپریالیسم حداقل درچهار نقطه از آن متحمل شکستهای جدی شد. یکی در چین، جاییکه حزب کمونیست آن با سرپیچی از خواست استالین در سال 1948شهر شانگهای را که زیرتسلط کومین تانگ بود به تصرف درآورد و بدین سان خاک اصلی کشور را از زیر سیطره و نفوذ ایالات متحده بیرون آورد که این خود شکست اساسی برای ایالات متحده بودکه تصمیم به کنترل کشورهای پیرامونی داشت. دوم الجزیره و پیامدهای آن بعنوان نمونه ای برای دیگر سرزمینهای زیراستعمار بود. سپس کوبا که در حیاط خلوت ایالات متحده قرار داشت. و بالاخره ویتنام که نه فرانسه و نه ایالات متحده توانایی شکست آنرا نداشتند.

 شکست ایالات متحده در ویتنام چنان پراهمیت بود که ساختار ژئوپلیتیک جهان را از آن پس تحت تاثیر خود قرار داد.

 واقعیتهای سه گانه ظهور رقبای اقتصادی،انقلاب جهانی 1968و اثرات آن بر شیوه تفکر مردم جهان و شکست ایالات متحده در ویتنام رویهم رفته نشانگر آغاز دوره افول ایالات متحده بود.هیات حاکمه ایالات متحده بامساله ازدست رفتن سلطه جهانی چگونه میتوانست برخورد کند؟

 از آن هنگام (اوایل دهه1970) تا امروز مشکل هیأت حاکمه آمریکا دست و پنجه نرم کردن با این مساله بوده است.در رویارویی با ازدست رفتن سلطه جهانی آمریکا، دو شیوه برخورد وجود داشته است؛ یکی سیاستی بود که از دوره ریاست جمهوری نیکسون تا پایان ریاست جمهوری کلینتون ادامه داشت و شامل دوره رونالد ریگان و بوش اول نیز می شد.تمامی آنها از برخورد مشابهی برخوردار بودند ـ کاربرد دستکشی مخملی که پنجه بوکسی زیر آن پنهان شده بود.

 آنها درصدد قانع کردن اروپای غربی، ژاپن و دیگران به این مساله بودند که ایالات متحده میتواند با آنها همکاری کند و آنها میتوانند متحدینی نیمه برابر باشند به شرط آنکه ایالات متحده نقش رهبری داشته باشد.

 کمیسیون سه جانبه و اتحادیه هفت کشور صنعتی (جی8) بر این پایه قرار داشت. البته تمام این مجامع نقش متحدکننده کشورهای مربوطه در برابر اتحاد شوروی را داشت.

 شیوه دوم ریشه در به اصطلاح توافق واشنگتن داشت که طی سالهای دهه1980 شکل گرفت. توافق واشنگتن چه مقوله ای است ؟

 باید یادآور شد که سالهای دهه1970 دوره ای بود که سازمان ملل متحد آن را دهه توسعه اعلام کرد.فراموش نکنیم که اصطلاح فریب دهنده رایج درتمامی دهه های 1950 تا1970، توسعه گرایی بود.همه اعلام میکردندکه کشورها میتوانند توسعه یابند.

 چه ایالات متحده،چه شوروی وچه رهبران کشورهای جهان سوم ،همه ادعا داشتند که با سازماندهی صحیح دولت، کشورها میتوانند توسعه یابند. البته مدعیان این نظریه بر سر اینکه دولت چگونه باید سازمان داده شود با یکدیگر اختلاف داشتند، اما همه موافق بودند که اگر سازمان دهی صحیح باشد، توسعه در پی خواهد داشت.

 ایدئولوژی اصلی این بود که با کاربرد نوعی کنترل بر آنچه درون هر کشور میگذرد میتوان به توسعه دست یافت.

توافق واشنگتن عبارت از توافق در رها کردن این برنامه و تبلیغ علیه توسعه گرایی ؛ برنامه ای که در واقع در آستانه سالهای دهه1980 آشکارا با شکست روبرو شده بود وبنابراین همه حاضر به رهاکردن آن بودند.

 آنچه جای توسعه گرایی را گرفت چیزی بود که گلوبالیسم یا جهانی شدن نام گرفت که در واقع به معنای گشودن تمامی مرزها و از میان بردن تمام موانع از پیشپای حرکت کالاها، و از آن مهمترحرکت سرمایه؛ بدون  حرکت آزاد نیروی کار بود.

 ایالات متحده مصمم به تحمیل این سیاستها برجهان گردید و با شدت هر چه تمامتر آغاز به این کار کرد. کار سومی که پا به پای این شیوه همکاری کردند عبارت از آغاز فرایند ایجاد تفاهم ایدئولوژیک در شهر داووس بود.

 گردهمایی داووس را نباید دست کم گرفت. ابتکار داووس کوششی برای فراهم ساختن مکانی جهت گردهمایی نخبگان جهان، از جمله روشنفکران جهان سوم و یک کاسه کردن و نزدیک کردن دایم فعالیت سیاسی این نخبگان با یکدیگر بود.

در عین حال، اهداف و خواستهای ایالات متحده در این دوره سه شکل بخود میگیرد:

اول به راه انداختن یک ضد حمله، که نئولیبرال ها پشت آن بودند ودر سه جبهه صورت میگرفت تا اولاً سطح دستمزدها را در سطح جهان کاهش دهد؛ ثانیاً هزینه انحصارات را کاهش دهد(باازمیان بردن قوانین حفاظت ازمحیط زیست واجازه دادن به انتقال بارهزینه بدوش کشورهای جهان سوم و شهروندان آمریکایی)؛ثالثاً کاهش مالیات انحصارات و در نتیجه قطع دولت رفاه(کمک دولت به آموزش،بهداشت وحق بازنشستگی)رابهمراه داشته باشد.

 نئولیبرالها در هر سه جبهه تنها توانستند پیروزیهای نسبی کسب کنند. هیچ یک از این اهداف سه گانه بطورکامل میسر نگردید.همه از موفقیت نسبی برخوردار بودند. اما هزینه [تولید] به هیچ رو نتوانست به سطح سال 1945 کاهش یابد. منحنی هزینه ها بسیار بالا رفته بود. گرچه توانستند آنرا کاهش دهند اما تاکنون به میزان سال1945نرسیده و مجدداً افزایش خواهد یافت.

هدف دوم پرداختن به تهدید نظامی بود. تهدید واقعی نسبت به قدرت نظامی ایالات متحده و آنچه همچنان آنرا تکرار میکنند و از اینرو اجازه دهید آنها را باور کنیم، عبارت از گسترش سلاحهای اتمی است. چراکه اگر هر کشور کوچکی سلاح اتمی داشته باشد، درگیر شدن نظامی ایالات متحده با دیگران دچار مشکل خواهد شد. اینست مشکلی که کره شمالی اکنون ایجاد کرده است.

 کره شمالی،اگرآنچه روزنامه ها مینویسند درست باشد، دو بمب اتمی دارد. اما همین دو بمب کافی است که همه چیز را دچار ناآرامی کند.

 هدف سوم که حایز اهمیت بوده و از سالهای دهه 1970آنها را به خود مشغول داشته است ـ عبارت از پیشگیری از تشکیل اتحادیه اروپا بوده است.

 طی سالهای دهه های 1950و1960ایالات متحده طرفدارتشکیل اتحادیه اروپا بود چراکه این اتحادیه میتوانست وسیله ای برای جلب موافقت فرانسه برای مسلح کردن مجدد آلمان باشد. اما هنگامی که تشکیل اتحادیه شکل جدی بخود گرفت، هدف ایجاد نوعی دولت اروپایی بود که ایالات متحده سخت مخالف آن بود. پس چه رخ داد؟

 اول آنکه اتحاد شوروی ازهم فرو پاشید و این فاجعه ای برای ایالات متحده بود چرا که بزرگترین سلاح ممکن در رابطه با اروپای غربی و آسیای شرقی را از دست این کشور می ستاند.

 دوم مساله صدام حسین بود.صدام حسین جنگ اول خلیج را عمداً آغاز کرد تا ایالات متحده را به چالش گیرد. اگر اتحاد جماهیر شوروی همچنان قدرت نظامی فعال بود، او نمیتوانست این کار را بکند. شوروی او را از دست زدن به این کار باز میداشت، چراکه چنین کاری از لحاظ قرار و مدارهای یالتا بسیار خطرناک بود.

 صدام حسین توانست ایالات متحده را به چالش گیرد. بدین معنا که در پایان جنگ اول خلیج آنچه عراق از دست داد چیزهایی بود که قبلاً کسب کرده بود. بدین ترتیب این مساله از دید ایالات متحده به مدت10سال بصورت استخوان لای زخم مانده بود چراکه جنگ اول با پیروزی کامل آمریکا خاتمه نیافته بود.

سوم این که طی سالهای دهه‌1990 آشکارا شاهد نوعی جهش از نظر انباشت پول در اقتصاد آمریکا بودیم. این اتفاق شامل حال اقتصاد سایر نقاط جهان نشد و درخود آمریکا نیز فروکش کرده است. در عوض شاهد تضعیف قدرت دلار هستیم و دلار اهرمی تعیین کننده برای حفظ قدرت آمریکاست و این دلار بوده که آمریکا را قادر ساخته چنین اقتصادی داشته باشد و سلطه‌ خود بر جهان را ادامه دهد ـ و بالاخره اتفاق 11 سپتامبر که نشان داد ایالات متحده نیز ضربه پذیر است.

در چنین اوضاع و احوالی است که بازها [دست راستیهای افراطی جدید] وارد گود میشوند. اینان خود را نه به مثابه ادامه دهندگان پیروزمند سرمایه داری آمریکا یا قدرت ایالات متحده و یا چیزی از این دست، که گروهی سرخورده، نومید و غیرخودی می بینند که مدت 50 سال ـ حتی در دوره ریگان، بوش اول، بوش دوم پیش از 11 سپتامبر ـ نتوانسته اند حرفشان را به کرسی بنشانند.آنان همچنان خوف آن دارند که نکند جورج بوش دوم هم درپیاده سازی نظراتشان جاخالی کند.

 اینان بر این اندیشه اند که سیاستهای اتخاذ شده ازسوی دولت آمریکا از دوره نیکسون گرفته تا سال اول ریاست جمهوری بوش دوم، یعنی کوشش در برخورد با اوضاع جهان از طریق دیپلماتیک و چند جانبه ـ یا کاربرد دستکش مخملی ـ با شکست کامل مواجه بوده است.

 آنها بر این تصورند که این کار صرفاً روند افول ایالات متحده را تسریع کرده و این سیاست باید با درگیر شدن بی شرمانه، آشکار و امپریالیستی ـ جنگ به خاطر جنگ ـ از بنیان تغییر یابد. دولت آمریکا بواسطه اینکه صدام حسین یک دیکتاتور بود به جنگ عراق نرفت. حتی به علت نفت هم به جنگ عراق نرفت. در اینجا نمیخواهم وارد این بحث شوم، اما به خاطر نفت احتیاجی به جنگ نداشتند.

 درعوض نیاز به این جنگ داشتند تانشان دهند که آمریکا میتواند دست به چنین جنگی زند و نیاز به این جنگ داشتند تا دو بخش از مردم جهان را مرعوب خود کنند:

(1)  هر آن کس در جهان سوم که در صدد برخورداری از نیروی اتمی باشد؛

(2) مخالفت علنی با سیاستهای اروپا ـ این جنگ درواقع حمله ای علیه اروپا بود.

 عکس العمل اروپا به این جنگ در پرتو این واقعیت خود مبین این واقعیت است..

 سال 1980 مقاله ای نگاشتم که در آن گفته بودم: «در آینده ای نه چندان دور ظهور اتحادی مرکب از پاریس، برلین و مسکو به لحاظ ژئوپلیتیک اجتناب ناپذیر خواهد بود». این مطلب را زمانی مطرح کردم که اتحاد شوروی همچنان برقرار بود و از آن زمان تاکنون بارها این نظریه را تکرار کرده ام. اکنون شاهدیم که همگان درباره آن به بحث نشسته اند. در واقع اکنون سایت اینترنتی زیر عنوان www.paris-berlin-moscow.info دایر می باشد که آنچه را افراد مختلف به زبانهای فرانسه،آلمانی،روسی و انگلیسی در سراسر اروپا در خصوص محاسن پیوند میان پاریس، برلین و مسکو می نگارند منعکس میکند.

 پس گرفتن قطعنامه آمریکا در شورای امنیت در ماه مارچ را نباید دست کم گرفت. این نخستین بار درتاریخ سازمان ملل از ابتدای تاسیس آن بود که ایالات متحده در خصوص مساله ای حایز اهمیت، نتوانست رأی اکثریت اعضای شورای امنیت را بدست آورد.

 مسلم آنکه اعضای شورای امنیت درگذشته بسیاری قطعنامه ها رامیبایست وتو میکردند و کردند. اما هیچیک از آن موارد اهمیت حیاتی برای ایالات متحده نداشت. اما در ماه مارچ 2003،ایالات متحده به ناچار قطعنامه خود را پس گرفت چرا که نتوانسته بود بیش از 4 رأی برای آن دست و پا کند.

 این سرافکندگی سیاسی بود و همه جهانیان نیز آن را چنین تلقی کردند. ایالات متحده مشروعیت خود را از دست داده و به همین دلیل دیگر نمی توان از آن با عنوان نیروی هژمونیک (مسلط)یاد نمود.اسم آنراهرچه میخواهیدبگذاریداما این دولت دیگرمشروعیتی ندارد و این مساله اهمیت حیاتی دارد.

بنابراین در ده سال آینده منتظر چه رویدادهایی میتوان بود؟

 نخستین مساله اینست که اروپا چگونه خود را سازمان خواهد داد. گرچه این مساله بسیار دشوار خواهد بود اما اروپا خود را سازمان خواهد داد و یک ارتش منسجم بوجود خواهد آورد. ممکن است کل اروپا در این سازمان شرکت نکند، اما کشورهای اصلی در آن حضور خواهند داشت.

 ایالات متحده سخت نگران این مساله است و ارتش اروپا دیر یا زود با ارتش روسیه پیوند خواهد یافت.

دومین مساله آنکه به آسیای شمال شرقی نظر افکنیم. پیش بینی این مطلب قدری مشکل تراست امافکر میکنم چین با کره‌ متحد و ژاپن، چه به لحاظ سیاسی و چه اقتصادی به یکدیگر نزدیک ترخواهند شد اما فرآیند آن آسان نخواهد بود.اتحاد مجدد دو کره مساله بسیار دشواری خواهد بود.

 اتحاد مجدد چین نیزمساله ای بسیار غامض خواهد بود وتمامی این کشورها دلایل متعددی برای نفرت از یکدیگر و تنش متقابل دارند که از ریشه های عمیق تاریخی برخوردار میباشد، اما فشاری که[از جانب آمریکا] روی آنها وجود دارد از اینها نیز فراتر میرود. با دیدی واقع بینانه، این کشورها اگر بخواهند در آینده بعنوان کشورهایی مستقل به حیات خود ادامه دهند ناچارند در جهت اتحاد با یکدیگر حرکت کنند.

 مساله سوم این که باید به همایش اجتماعی جهانی توجه کنیم. مرکز جنب و جوش را باید درآنجا دید.این همایش بزرگترین جنبش اجتماعی است که اکنون درسطح جهانی وجود دارد و تنها جنبشی است که شانس ایفای نقشی براستی پر اهمیت دارد.

 این جنبش با سرعت شکوفا شده است،گرچه تضاد درونی بسیاری دارد که نباید دستکم گرفته شود وگرچه دوره هایی بس دشوار راپشت سرخواهد گذاشت وحتی ممکنست موفق هم نشود. ممکن است بعنوان جنبشی که خود از جنبشهای متعددی تشکیل شده، هیچ مرکز تشکیلاتی سلسله مراتبی ندارد و پذیرای انواع حرکتها و جنبشها در درون خویش است،درعین حال که به حمایت از هدفی انسانی برخاسته است، نتواند جان سالم به در برد.

 این یک حرکت و امر ساده نیست. اما جایی است که بهترین امیدها بدان وابسته است. و نهایتاً فکر میکنم باید به تضادهای داخلی میان سرمایه داران نظر افکنیم.

 تضاد بنیانی سیاسی سرمایه داری در سراسر تاریخش این بوده است که تمامی سرمایه داران تا زمانیکه مبارزه طبقاتی درسطح جهانی وجود داشته باشد منافع سیاسی مشترکی دارند.

 در عین حال تمامی سرمایه داران، رقیب دیگر سرمایه داران اند. این تضاد بنیانی نظام است و در آینده شکل انفجارآمیزی به خود خواهد گرفت.

 فکر نمیکنم این واقعیت را باید دستکم گرفت که لارنس ایگلبرگ ،که همچنان از مشاوران نزدیک پدر رییس جمهورفعلی ایالات متحده است در ماه آوریل امسال نوشت که اگر ایالات متحده امروز به سوریه حمله کند خود او(ایگل برگر) از استیضاح برای برکناری رییس جمهوری پشتیبانی خواهد کرد.

 بیان چنین مطلبی از سوی فردی با این درجه اهمیت چیز ساده ای نیست.بدین ترتیب پیغامی دارد فرستاده میشود. و پیام دهنده آن کیست؟

 در درجه اول این پیام از سوی جورج بوش اول می آید. اما علاوه بر آن، پیام، از سوی بخش پراهمیتی ازسرمایه های آمریکایی و جهانی می آید، تمامی آنها از عملیات بازهای حاکم خوشنود نیستند. بازها این بازی را هنوز نبرده اند.

اینان کنترل دستگاه دولتی آمریکا راکاملاً بدست گرفته اندو11سپتامبر این مساله را میسر ساخت. آنها میدانند که یا حالا باید کارشان را به انجام برسانند یا هیچوقت. و از این رو به فشار خود ادامه می دهند چرا که اگر با فشار به جلو حرکت نکنند از پشت به زمین خواهند خورد. هیچ تضمینی برای پیروزی هم ندارند و شماری از بزرگترین دشمنان آنها سرمایه داران دیگری هستند که خط مشی شان در برابر اروپا و ژاپن را دوست ندارند چرا که در اساس معتقد به وحدت سرمایه اند و فکر نمیکنند که راه حل برخورد با این مسایل خرد کردن همه مخالفان باشد.

آنان ترجیح میدهند دیگران را دعوت به همکاری کنند.

 این بخش ازنمایندگان سرمایه سخت بیمناک اند از اینکه دولت فعلی همانند سامسون عمل کند که تمامی خانه را ازهم فرو پاشید.

 دنیا وارد دوره سخت آشفته ای شده است.علت آشفتگی، بحران کل نظام سرمایه داری است که در این جا راجع به آن صحبت نخواهم کرد. آنچه میخواهم بگویم این است که این اوضاع آشفته جهانی 20 تا 30 سال دیگر ادامه خواهد یافت.

 هیچکس کنترلی بر این اوضاع ندارد ـ چه رسد به این که دولت آمریکا برآن کنترل داشته باشد. این دولت درسرگردانی مطلق تلاش میکند تاتمامی مناطق جهان را کنترل کند در حالیکه از انجام این کار ناتوان خواهد بود.

 این وضعیت نه خوب است نه بد. ما نه به این راست افراطی حاکم باید بیش از اندازه بها دهیم و نه به قدرتی که بر آن تکیه دارند.



 

 

 
نوشته شده توسط دکتر علیرضا رضائی در |  لینک ثابت   •